مجموعه یادداشت

یادداشتهای معمولی ترین مرد روی زمین

حال شیمیایی

چندی است دارم به این می اندیشم که شیمی، دارد به همه چیز ما حکومت می کند. بر هم خوردن تعادل های شیمیایی در خون ما، احساس های گوناگون می تواند پدید آورد و این چیزی نیست که بشود انکارش کرد: هورمون؛ گرچه چندان هم برایم مهم نیست.

آنچه اندکی برایم چالشناک شده این است که در پیروی از این باور، این نتیجه ی منطقی را هم باید بپذیرم که علاقه های شبه مقدس و باورهای بنیادین و دلبستگی های شدید عاطفی نیز بنیاد شیمیایی دارند! اینکه بتوان با پدید آوردن یک ترکیب و خوراندن آن به یک مادر، مهر فرزند را برای همیشه از دل او بیرون کرد یا با تزریق یک ترکیب دیگر به یک کشیش او را به پرورش شترمرغ علاقمند ساخت، یا چه می دانم با ریختن پودری در خوراک کسی او را به یک آدمکش خطرناک تبدیل نمود؛ برایم سخت باور است. دوست تر می داشتم چنین می بود که رفتار، بیشتر تابع اراده و انتخاب باشد تا پیوندهای مولکولی! واقعیت اما گویی چنین نیست.

علی الحساب در این لحظه ی تاریخی، قصد سرکشیدن ترکیبی را دارم که از تاثیرش بر اعصاب و روان _تقریبآ_ آگاهم: چای تلخ!

+ پیمان حنیفه ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()   

بهار بدهکار

            این بهار از پس یک زمستان نه ماهه می آید و گویی باید گرمایش به اندازه ی یک تابستان باشد. این است که طفلک نیامده انبوهی گرما بدهکار است. چنان برایش نقشه کشیده و هارت نموده و پورت نموده ایم که گویی باید بستر رخ دادن یک سده رویداد باشد. آخر انصافآ زمستان مزخرفی بود این فصل زیبای گذشته.

         حالا خدا به خیر کند شعله قلم کاری را که آمیخته ای است از صبر و استقامت و مضاعف و سبز و هگزافلوراید اورانیوم و هدفمندسازی گلوله ها و صادرات نسخه ی سعادت و اخیرآ هم ویکتوریا. 89 خورشیدی اگر هم سال مبارکی نباشد بی گمان سال باحالی خواهد بود.   

+ پیمان حنیفه ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
    پيام هاي ديگران ()   

حرف های نو

گوش که از حرف های تکراری به نام حرف های نو پر و خسته می شود؛ تازه این بار به دنبال حرف های نو می گردد. این روزهای دارم کند و کاوی در سعدی می کنم. راستی که پر از حرف های نو است. و برای زندگان در هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی، چه شرمساری ای بزرگتر از این که حرف های نو شان را از کتابی به درآوردند که هفتصد سال پیشته نگاشته شده. خوش ندارم کسی بگوید که شاید این حرف ها تنها برای من نواند و نه برای دیگران. فکر می کنم سی و یک سال زندگی در یک اجتماع، به کسی که از توان عقلی لازم برای گرفتن دیپلم برخوردار است، آن اندازه بینش داده باشد که شایستگی دانستن اینکه از میانگین مردمان کمتر نمی فهمد بیابد. این است که باور دارم سعدی برای بسیاری از ما هنوز حرف های تازه دارد.

+ پیمان حنیفه ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

سخت تنها مانده ایم؛ اما...

در روزهایی که همه می دانند و می بینند چه بر ایران و ایرانی می گذرد، سخت تنها مانده ایم. رسانه ای نیست که بشود فارغ از غم بسته شدن و محکوم شدن به قلم به مزدی استکبار و چه و چه در آن نوشت یا خواند. فضایی نیست که بشود در آن

ادامه مطلب
+ پیمان حنیفه ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

روزی که اندیشه تعطیل می شود

در روزی که ایرانی به روی ایرانی آتش می گشاید و آسمان شهر از دود سوختن ثروت ایرانی به دست ایرانی سیاه می شود و هر دسته ای دیگری را به آشوب گری محکوم می کند و مغازه های شهر نمی دانند صرف با بستن است یا باز کردن، آنچه بی گمان تعطیل تعطیل مانده اندیشه است.

 

ادامه مطلب
+ پیمان حنیفه ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

خس و خاشاک

از روزی که این ترکیب واژگانی را از زبان آقای احمدی نژاد شنیده ام حس می کنم در ایران تنها مانده ایم. اینکه رییس دولت کشوری خیزش، مردم کشورش را آشوبگری جمع کوچکی خس و خاشاک بنامد برایم سنگین است. نه روزنامه ای هست که بشود در آن چیزی نوشت و به این بی نزاکتی پاسخی داد و نه امکان آن که بشود وی را بابت این بی حرمتی محاکمه کرد.

درست نمی دانم برایند حسی من در این لحظه به کدام سو است اما اینکه می بینم یک ملت در خانه ی خودش توهین می شنود و کشته می دهد و در یک کلام تنها مانده حس خوبی به من نمی دهد. این که استاد شجریان با صدای لرزان می گوید "صدای من صدای همین خس و خاشاک است و تا زنده ام برای خس و خاشاک خواهم خواند" و استاد ناظری در سکوت اشک می ریزد، نشانه ی خوبی نیست. این تعبیر و ترجمه ی نخبه پروری و نخبه ستایی نیست. نمی دانم تعبیر چیست و تعبیر خودش چیست. 

باشد که همه چیز آرام شود و باد خس و خاشاک را با خودش ببرد؛ یک بار برای همیشه. 

+ پیمان حنیفه ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

در ستایش اندوه

در میان حسهای آدمی، هر کدام خارشها و تحریکها و رانشهایی در اعصاب آدمی برمی انگیزند که به مراتب نمی توانی ازشان درگذری و فراموششان کنی اما به مراتب. به باورم، اندوه تنها حسی است که هیچ نمی توان در برابر آن ساکت نشست. انگیزش آن انکارناپذیر است و تاثیر گذاریش ژرف و کشنده_زنده کننده.

اندوه آشناترین حسها با خود، و نزدیک ترین حسها به آن چیزی است که دوست  تر می داری آن را خودت یا خودت را آن معرفی کنی. و در نتیجه کمترین میزان دروغ و ناخالصی در آن راه دارد. ساده بگویم اندوه راست ترین حس در نها آدمی است. 

دلم لبریز از اندوه و درد است   به دنبال دمی خوش دوره گرد است

به گرمای جوانمردی چه امید   هـوا بس ناجـوانمـردانه سـرد است

+ پیمان حنیفه ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

با نام پاک ایزد توانا تولد این موجود نورسته در فضای مجازی را به آرامی و در سکوت جشن می گیرم و به آقای مردانی هم درود می فرستم  و از ایشان درخواست می کنم که این وبلاگ را از ما بپذیرند تا بعدها به خواست خداوند مانند وبلاگ اصلی ام در بلاگفا به این هم برسم. برای نخستین پست بر آن نیستم که بیشتر بنویسم. روزگار بر همه خوش باد.

+ پیمان حنیفه ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()